|
از هر کرانه
|
||
زمانی که به خودت قول میدی که هیچ وقت ناامید نشی ...
یهو یه خبر بد برات میاد...
می شکنه!!!
قلبت.... و
همه ی آرزوهایی که در یک قدمی ات بودن!!!
اون همه تردید!!! اون همه اضطراب برای رسیدن به آرزو یا خواسته...
بعد می فهمی که تا عمق وجودت می سوزه...
عجب کلکیه این زندگی...
دارم سعی می کنم که نا امید نشم... اما... خیلی سخته!!! خیلی
همیشه عاشق خونه تکونی هستم. اتاق تکونی و حتی "ناب" تکونی...پایان هر سال کل روزهامو مرور می کنم و از هر اتفاقی یه نتیجه گیری میارم. یه تصمیم برای سالی که در پیش رو دارم می گیرم و بعد همه چیز دوباره شروع می شه. امسال سال عجیبی بود. پر از موفقیت و تجربه های جدید و تازه که خیلی بهم کمک کرد تا اول خودمو بهتر بشناسم و بعد دوستامو و اطرافیانمو. فهمیدم که بعضی وقت ها یه اتفاق ساده مثل بودن در کنار خانواده می تونه شیرین و به یادموندنی باشه و گاه بزرگ ترین موفقیت ها هیچ لذتی رو همراه خودش نمی یاره، فقط به عنوان یه تجربه بزرگ در زندگی ثبت می شه که بتونی در مواقع لازم اونو در بیاری و به آدم ها نشون بدی!!!
گاهی وقت ها حس میکنم دارم تو یه مسابقه دو با افراد زیادی میدوم! همه دارن با سرعت می دوند...گاهی همدیگه رو میگیرن...یا به هر طریقی اطرافیانشون رو حذف می کنند. وقتی نگاه می کنم می بینم آدم هایی هم هستند که به کمک احتیاج دارن...همیشه می ایستادم و کمک می کردم. هر چند سرعتم کند می شد و از خیلی ها جا می موندم...اما...الان! گاهی وقت ها چشمامو می بندم و از آدم ها می گذرم. برام خیلی دردناکه اما...آره یادم میاد که باید بدوم.
به خاطر خیلی ها ایستادم و اگه زخمی بودن کمکشون کردم اما زمان،محبت رو تبدیل به وظیفه کرد و انجام ندادن وظیفه با تنبیه همراه شد و این دردناک ترین زخم زمان شد از طرف دوست!!!
گاهی وقتا هم خوبه که زمان می گذره و اتفاق ها از آدم دور می شن. خیلی وقته دیگه مسابقه نمی دم. اصلا تو مسابقه نیستم. ثبت نام هم نمی کنم.خیلی خوب می دونم که برنده بودن هیچ لذتی نداره.
دوست دارم از هر لحظه از زندگی ام لذت ببرم و از بالا پایین رفتن هاش درس بگیرم. تناقض ها و وارونه شدن ارزش ها رو اهمیت نمی دم و به اونچه خودم احساس می کنم و قلبم می گه درسته عمل میکنم. تجربه های نو و رنگارنگ چه کوچیک و چه بزرگ در انتظار منه که باید ترس رو کنار بگذارم و اونا رو لمس کنم. به قول " استاد " زندگی سراسر انتخابه.ما هستیم که انتخاب می کنیم. حتی در رویارویی با اتفاق های جبری و غیر قابل پیش بینی...این ما هستیم که انتخاب می کنیم چه جوری باشیم و چه عکس العملی نشون بدیم. اما گاهی یادمون می ره و احتیاج به تلنگاری داریم که یادمون بیاره. امیدوارم امسال سال مفیدی برای همه باشه . از تجربه های خوب لذت ببریم و از تجربه های بد یاد بگیریم.
اما در ازای این آرزو باید تمام کسانی که از کودکی دوسشون داری و بگذاری و بری...
چه حالی پیدا می کردی؟
از رسیدن به آرزوت خوشحال می شدی؟
یا به خاطر دوری از عزیزانت ناراحت؟
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده.برای تو و اون زنگوله های خندونت تو آسمون. واسه سیاره ات با اون آتشفشان های خاموش !
یادمه دفعه اولی که خوندمت پا به پات به خاطر گل سرخت گریه کردم. برای اینکه معنی مهربانی ملایم رو نفهمیدی . به خاطر اینکه هیچ وقت نفهمیدی که چقدر ضدونقیضند این گل ها! نفهمیدی چگونه باید دوستش داشته باشی.
می دونی شازده کوچولو ...از وقتی برگشتی به سیاره ات خیلی ها به آفریقا و به صحرا سفر کردند. اینقدر تو این دنیای کثیف رفت و آمد زیاد شده که نگو و نپرس.همه با شتاب عبور می کنند و حتی لحظه ای زیر اون ستاره نمی مونن ! برای همینه که تو رو نمی بینند. دیگه هیچ کس اینجا منتظرت نیست.
متاسفم.
اما حتی اونایی که عاشق تو بودند هم لباس آدم بزرگا رو پوشیدند و دنبال کارهای "جدی" می دوند.واسه همینه که تو دلشون گاهی یاد تو می افتند اما وقتی تو آیینه یه " آدم بزرگ " می بینند باز یادشون می افته که باید پاشن و بدوند. می دونی خیلی وقته که دیگه ستاره ها هم نمی خندند.همه زنگوله ها تبدیل به اشک شدند. چکیدند و محو شدند. اینجا دیگه هیچ کس نگران تو و راز گل سرخت نیست !
فکر کنم دانه ها ی درخت بائوباب کار خودشون رو کردند.زمین پر شده از درختان تنومند بائوباب !
آخه آدم های زمین همیشه کار امروز رو به فردا می اندازند.بعضی ها هم فکر کردند از این دونه ها قراره بوته گل سرخ دربیاد که نشد!
حالا ما موندیم و این درخت های تنومند و خطر بلاهای عظیمی که هرروز به خاطر سستیمون برسرمون میاد!
آره عزیر...دیگه کار از معلم اخلاق و ریشه کن کردن درخت ها گذشته ! خیلی وقته یه صندلی گذاشتیم و روزی چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا می کنیم. نمی دونم به چه امیدی ؟!
و تا کی؟ !
عادت می کنیم.
به این روزهای دور از واقعیت ...
به دروغ هایی که هر روز آسان به آن گوش می سپاریم و آسان تر از آن می گذریم.
به سیاهی های روزنامه های شبانه روزی...
به کوری خود و نبودن عصایی برای عبور از دورترین و گم ترین راه ...!!!
به شایدها ی فردا و اگرهای دیروز !
عادت می کنیم .
به دیدن کودکان آلوده .
به لبخندهای دخترک نقاشی شده منتظر در خیابان !
به ایست هر مرد جوانمردی در پشت حس کنجکاوی !
عادت می کنیم.
به خوابهای آشفته ی چشم بی خواب.
به رویاهای گم شده در خیال کودکی .
به پوزخند بهترین دوست !
به خیانت به آزادی !
عادت می کنیم.
به سکوت کردن و نشستن در اتاق خفقان آینده .
و به این وقعیت تلخ ...
سالهاست
عادت کرده ایم !
از یه شعر کودکانه شروع کرد.
"قصه ی یه موش کوچولو که تو سرمای زمستون از خونه دور میشد تا دنیا رو ببینه! برف و سرما هیچ کدوم مانع رفتن نبودند."
شعرش رو مشتاقانه خوند به این امید که کسی موج های تند تو دلش رو ببینه.اما کسی نبود.مدرسه پر بود از معلم هایی که بچه ها رو تشویق به درس خوندن میکردند.ریاضی از همه چیز مهمتر بود. شاگرد اول...درس ...درس...درس...
تنها دلخوشی اش به کلاس های انشایی بود که همه خیلی ساده از روی کتاب ها مینوشتند اما اون برای اعتراضش با دستای کوچیکش می نوشت...خط میزد و دوباره مینوشت.ناظم مدرسه می گفت فقط باید درس بخونید...درس ...درس..درس...
شروع کرد به خوندن. دفتر شعر رو بست و ریاضی حل کرد. معدلش شد 97/19 . شاگرد اول!
کلی تشویق شد و جایزه گرفت. خیلی ذوق کرد اما بعدش دلش گرفت. به جای شعر و کتابها یی که عاشقشون بود رفت دنبال حل سینوسها و کسینوسها ...المپیاد ریاضی...مسابقه ی علمی. اما باز دلش نگذاشت. رفت سراغ نقاشی. برای درودیوار مدرسه. سرکلاس...برای این برای اون...اول کتابهای دینی. آخر کتابهای اجتماعی...وسط کتابهای علوم! پر بود از دخترهای قشنگ و خندون!!! تو مسابقه ی نقاشی هم اول شد اما کسی یادش نموند!؟ آخه سال سوم بود و برای دبیرستان باز باید امتحان ورودی می داد.
تو یکی از بهترین دبیرستانها قبول شد. همه شاگرد زرنگها جمع شده بودند که فقط درس بخونند. فقط درس...
دستاش خسته بودند و توان کشیدنی نبود.خط ها همه سیاه و تصویرها همه تست و امتحان!شب هایی که تشنه ی خوندن شعر مولانا بود یه لیوان جبر سر میکشید و با اضطراب رقابت فردا می خوابید.ذهنش به درس بود و چشماش خیره به آرزویی دور.
عاشق بود و از ترس از دست دادن یه نمره ی ریاضی عشقش رو میگذاشت برای فردا .آخه وقت نداشت عاشق باشه...وقت نداشت نقاشی کنه...وقت نداشت بنویسه!!! باید جبرو هندسه میخوند.
باید زبان میخوند و فیزیک مکانیک. همه هم راضی و خوشحال از موفقیتهایی که پشت سر هم می آورد . دیگه کم کم باید برای کنکور آماده میشد.
....
یه روز صبح که از خواب پاشد...دید زیر چشماش گود و کبود شده.فقط درس میخوند.براش مهم نبود چه رشته ای باشه یا کجا باشه!؟
چند تا خونه ی کوچولو رو سیاه کرد . گفتند"ماه شهریور سرنوشتتون رقم میخوره". خیلی زود نتیجه ها اومد. قبول شد.سراسری .روزانه .مهندسی...همین مهم بود. دیگه بقیش فرقی نمیکرد.
اما حیف...
حیف که همه چیز پاک شده بود. عشقی که براش عزیز بود...مدادرنگی هایی که تو کمد گم شده بودند و دفتر خاطراتی که همیشه پراز گلهای رنگی بودند. و...خودش...خودش؟؟
... ... ...
چهار سال دیگه هم گذشت...
تو دانشگاه گم بود. دیگه نه ریاضی خوند و نه فیزیک.اهمیتی نداشت.به جایی که باید میرسید رسیده بود.راستی کی بهش گفته بود : باید !؟؟
به خودش نگاه کرد.به دستاش که خالی بود. قلبش... زخمی .هر جایی که خواسته بود قد علم کنه محکم بسته بودش. یه قلب اسیر تو زندون یک عقل موفق!!!
حالا بعد از این همه راه...
اون هنوز تو فکر اون موش کوچولوهه که می خواست دنیا رو ببینه.نمی دونه این راه همون راهیه که باید میومده یا راهی که دوست داشته بیاد!!؟؟
به نام او...
من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق رویینه تنیم
و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است
با آمدشدنی شتابناک خانه را
از خدایی گم شده لبریز میکند.
" احمد شاملو "
|
|